دهان پر از خونم را می بینند و می گویند که چرا ازدهان خونی شده ات ناسزا بیرون می آید ؟!
هر چند من تعجبی نمی کنم !
+ حواشی مراسم تحلیف
حواشی مراسم تحلیف
.
+ پارادوکس
پارادوکس برداشت های متفاوت و طرحهای نوی تکراری!
تاملی ویژه پیرامون می در ساغر انداختن و سقف فلک را شکافتن برای ایجاد طرحی نو ؛
به این می اندیشم که هر چه می گوییم و می شنویم , همان حدیث کهن و فسانه شده ی اسکندر است که تنها به آن رنگ و لعاب داده ایم و داده اند . پندار سخن نو شنیدن و گفتن , بیهوده پنداری بیش نیست ! ساده بگویم, دنیا و هر جه در آن است نقاشی کهنه ای شده است گویی ! اما زیباست این نقاشی و زیبایی همواره به آدمی پندار و خیال نو و تازه بودن را تلقین می کند !
این روزها هر نکته ی به ظاهر و به واقع جالبی که در کتابهایی وجود دارد و من آن ها را در همین روزها ی خاص خوانده ام , انگاری برایم هیچ تازگی ندارند
انگار که چه عرض کنم ! مطمئنم که قبل از آن که آن نویسنده های کتاب در مورد آن نکته ها ی به ظاهر و به واقع شوق انگیز و جان افزا بیندیشد و بنویسد من درباره ی آن موضاعات اندیشیده ام و گاهی نیز در باره شان نوشته ام ! آن هم بدون هیچ گونه سابقه ی آشنایی با آنها !
نمی دانم دلیلش چیست ! شاید بتوان گفت که این امر از نزدیکی افکار من و نویسنده هایی که این روزها با آنها سروکار دارم ناشی می شود.
و شاید هم بتوان آن جمله ی معروف را به یاد آورد که "هیچ چیز جدید و نویی در دنیا وجود ندارد و ما تنها روایت و برداشت خودمان را از آن چیزهایی که پیش از ما در موردشان بارها اندیشیده شده , نوشته شده و ... روایت می کنیم" (برداشت هایی که از هر زبان شنیده می شود نامکرر است ؟)
نمی دانم شاید هم اگر بخواهم برداشت خودپسندانه ای درباره ی این موضوع داشته باشم حتما خواهم گفت که این نویسنده ها دیگر کفاف ذهن پویای مرا نمی دهند !
تصور کن ! اگر قرار است که کتابی از فلان نویسنده ی بزرگ بخوانی که خود پیش از آن که آن کتاب را خوانده باشی به نتایج مورد انتظار و جمله های به ظاهر و به واقع زیبای آن کتاب رسیده باشی , در آن صورت به غیر از احساس نزدیکی کردن و علاقه به نویسنده ی آن کتاب ها دیگر چه سودی حاصل کرده ای ؟ و به چه چیزی رسیده ای ؟ وقتت را پر کرده ای ؟ و یا این که صرفا کاری کرده ای و همین راضیت می کند ؟ شاید هم پیش خودت گفته ای که این از هیچ کار دیگری نکردن بهتر است ؟
اما اگر کمی دقیق تر بیندیشیم , تصور همچو چیزی کمی غیر عادی است ! چگونه ممکن است که کسی که سال ها پیش از من می زیست و اکنون چندین سال است که مرگ را آغاز کره است ! و من نوعی و آن شخص , یا اشخاص , هیچ سابقه ای در آشنایی با یکدیگر نداشتیم و نداریم , به یک طرح و اندیشه ی به خیال باطل خودمان نو و جدید رسیده باشیم ؟ به یک طرح مشابه !
خدا می داند که چند نفر قبل تر از ما چنین فکری را کرده اند , آن هم بدون این که هم چنان آشنایی و شناختی از قبل بینشان باشد !
به گمانم می باید رابطه ای متافیزیکی بین این افراد , که من هم یکی از آن ها هستم , وجود داشته باشد , آخر طور دیگری نمی توان توجیهش کرد.
فقط خدا می داند !
این طور به نظر می رسد که دنیا کتاب نوشته شده ای است که ما تنها از روی آن می خوانیم و بعد از آن گمان می بریم که نکته ای از اسرار دنیا را خودمان به تنهایی دریافته ایم ! ولی کمی بعدتر از آن در می یابیم که بسیار کسان بوده اند که همان را دریافته اند !
نمی دانم شاید هم می باید این موضوع را قبول کرد و تنها به برداشت های متفاوت دلخوش کرد و نه چیز دیگر .
به عنوان نمونه می توان در مورد نکته ای از اسرار مرگ شعری سرود , نقشی جدید زد , نغمه ای نو سر داد , رقصی چنان میانه ی میدان کرد , طرح تئاتر یا فیلمی سینمایی را در انداخت و ....
همه ی این ها در مورد یک نکته ی خاص و مخصوص است اما برداشت های مختلفی از آن می توان انجام داد .
در این جا می توان مسئولیت اصلی را به چشم جان سپرد که چگونه و به چه کیفیتی کتاب هستی را بخواند و مطالعه کند ...
شاید هم به همین دلیل است که بارها و بارها به فرض مثال , از اتللوی شکسپیر و یا هملتش و یا رومئو و ژولیت و یا تاجر ونیزی و مکبث و ریچارد سوم و ژولیوس سزار و ... فیلم و نمایشنامه ساخته شده و و ترجمه های گوناگون نوشته شده باز هم ساخته و نوشته می شود و خواهد شد , یقین دارم که سازنده هایشان در این تکرارهای بسیار به دنبال نکته ای نو و برداشتی ورای آن تکرارها هستند , واِلّا تکرار ِ صرف , به خودی خود چه ارزشی خواهد داشت ؟
علاقه ی فلان کارگردان به شکسپیر ِ نوعی ! را می رساند ؟ مسلما این دلیل ِ تنها , دلیلی موجه نمی تواند باشد , حتم دارم که می باید نکته و برداشت جدیدی در کار باشد .
حال که چند خط اخیر نوشته مان را از شکسپیر گفتم بهتر است نکته ای در مورد وی بگویم, که چون می خواهم به نتیجه ای از این نکته که خواهم گفت دست یابم ؛
در تاریخ آمده است که شکسپیر چندان اهل مطالعه نبود ...
هر چند به قول دکتر الهی قمشه ای , درست است که وی کم کتاب خوانده است اما خوب کتاب خوانده است ! با همان چشمی که گفتم , با همان چشمی که گفتم کتاب رنگی هستی را خوانده است و از روی آن نوشته و نه از روی کتاب های سیاه و سفیدی که ما می خوانیم و بعضی از ما در سعیی نامفهوم و شاید سودجویانه و البته غیرقابل درک برای من و بی فایده برای کاروان بشریت, همان ها را بازنویسی می کنیم ! ( آه که تا چه اندازه از این کار و از کسانی که این عمل را انجام می دهند بدم می آید !)
در مورد میزان مطالعه ی نویسنده ی نامبرده گفتم که این را بگویم که یک نفر انسان چون شکسپر که کم کتاب خوانده است مسلما از افکار این بزرگ و آن معرفت شناس دزدی نکرده است , چون به ظاهر خواندن تنها راه آشنایی با افکار پیشینیان است ...
اما در مورد او نیز می توان نمونه های بسیاری آورد که پیشتر از او و ای بسا بیشتر از او همه ی آن چه که او خوانده و نوشته را خوانده اند و نوشته اند !
بی شک در این نکات رازی است ...
اما به نظرم می آید که با وام گرفتن در جمله بندی , از آن شعر معروف سپهری می باید بگویم که ؛ کار ما شاید این باشد که تنها و تنها دریافت های شخصی خودمان را کتاب هستی بخوانیم و برداشت کنیم و لحظه ای از وقتمان را صرف ِ مانند فلان بزرگ و بهمان تاریخ ساز بشری شدن و ... , نکنیم که این ابتدای خطاست , به گمانم ! هم ظلم به همان بزرگ ِ تاریخ ساز است و هم ظلم به خود !
با کنار هم قرار دادن دریافت های شخصی خودمان , که ممکن است پیش از این نیز توسط دیگران دریافت شده باشند , برداشتی شخصی و یگانه خواهیم داشت , برداشتی که هر چند از مجموعه دریافت های ای بسا تکراری ساخته شده است , اما یگانه و یکتاست و خاص هر انسانی است.
بی گمان راز گل سرخ برای هر کداممان یک مورد خاص و یک برداشت ویژه و خاص است , برداشتی متفاوت از برداشت باقی آدمیان و این همان راز تکرار نشدنی هر انسانی است که می باید پی رسیدن به آن بدویم !
برداشت شخصی و یا اگر بخواهیم پای را از , تنها دریافت مفاهیم , نیز فراتر بگذازیم و کلّی تر بگوییم می توان از کلمه ی آن نویسنده ی عجیب و غریب برزیلی , که چندان هم مرا با کتاب هایش علاقه و محبتی نیست , استفاده کرد ... افسانه ی شخصی !
یک شنبه , 6 خرداد86
+ داستانک های پسرک
داستانک های پسرک
در این که این داستانهای خیلی کوتاه رو بعد از خوندن کتابی از برتولد برشت نوشتم هیچ شکی ندارم ولی خودم هم نمی دونم چقد تحت تاثیر اون کتاب اینا رو نوشتم و چقد تحت تاثیر خودم !!
هر چند تو جو سیاست زده ی این روزها از دل گفتن سخته ولی عضلات دهلیز چپم گرفته بود و نوشتم دیگه ؛
…
1- و دختر جوان چون می دانست پسرک عاشقش است , هر روز بیشتر از آن چیزی که پسرک را دوست نداشت , نشان می داد که پسرک را دوست ندارد.
2- پسرک از خرجی یک ماهش گذشت تا برای دختر هدیه ای بگیرد , گرفت و آن را به زیباترین شکلی که می شد تزئین کرد و با خالص ترین عشق ها آ نرا تقدیم دختر کرد , اما او آن را نپذیرفت .
استدلال دختر این بود که با گرفتن هدیه مدیون پسرک عاشق می شود.
3- پسرک به دختری که عاشقش بود گفت که برایش دعا کند تا در کاری که پیش رو دارد موفق شود.
او در کارش موفق شد.
بعد از چند روز از دختر برای دعایی که فکر می کرد در حقش کرده است تشکر کرد .
دختر از او پرسید ؛ از کجا می دانی که برایت دعا کردم و پسرک جواب داد مطمئنم . پسرک در کار بعدی که پیش رو داشت موفق نشد. اردیبهشت88
+ زلزله
چون زمین به لرزش خویش بلرزد. و زمین گرانی های خویش بیرون ریزد. و انسان بگوید که "چه شده است ؟!". آن روز زمین اخبار خویش بگوید ... قرآن مجید سوره زلزله.
چرا نمی ترسید از روزی که زمین اخبار خویش بگوید ؟
اگر هیچ کس را راه نمی دهید به حریمتان زمین که شاهد است .... حیا کنید.
+ سیاه قلم
دیوانه ای فرمان آتش داد و گفت ؛
با سه شماره متفرق شوید
که در غیر اینصورت خودتان مسئول خون خودتانید!
یک ... متفرق شوید
دو ... آتش
سه ... جنازه ها را محاکمه کنید به جرم قتل نفس !
با خودم گفتم؛
عجب منطق قدرتمدنی !
با این منطق ساده می شود دنیایی را هلاک کرد و حق به جانب هم ماند.
شگفتا که حتی می توانی چون مظلومان گریه کنی ظالم.
هر چند با منطقت سازگار ...
2 تیر 88
+ برای تقدیر از میرحسین
برای تقدیر از میرحسین
یک روز بعد از انتخابات؛
بعد از اینکه یک شب کامل را در بهت و حیرت کامل گذرانده بودم و چشمان پف کرده ام هم نشان نخوابیدن دیشب بود و هم نشان کمی خیس شدن چشمانم ... حدود ساعت 10 صبح به خانه رسیدم ...
سلام این جور وقتها یا به زبان نمی آید یا اگر هم بیاید برای این است که حرف دیگری را شروع کنیم ... بدون مقدمه !
"سلام! میرحسین و خاتمی و هاشمی هر کدومشون سکوت کنن و بذارن این اتفاقات فراموش بشه خائنن ... هر کدومشون ... خیانت کردن به مردم اگه کوتاه بیان "
این شروع جملات من بود که با عصبانیت تمام و فریاد گفته می شد و در حدود نیم ساعتی که با همین لحن حرف می زدم بقیه ی خانواده حرف خاصی نزدند, حتی پدر که شاید از من بیشتر ناراحت بود اما بسیار آرامتر از من بود ... بعد از نیم ساعت ! , نیم ساعت دیگر با برادرم هم تلفنی صحبت کردم و گفتم که هنوز باورم نمی شود اتفاقات دیشب را ... منی که هنوز انتظار داشتم همه ی اینها کابوس باشد و ورق برگردد ... آخر صحبت از برادرم پرسیدم که "تهران اوضاع چجوریه ؟ امیدی به اعتراضا هست ؟" و برادرم گفت "شلوغه ولی بعد از چند روز همه رو خفه می کنن ... تمومه دیگه..."
انگار منتظر بودم که یک نفر دیگر به من بگوید که تمام شده است همه چیز ... با این جمله حرفهای من هم تمام شد ....
چند وقت قبل از انتخابات ؛
از اینکه میرحسین خودش را نامزد انتخابات کرده بود به شدت عصبانی بودم و مشکوک و از اینکه خاتمی ناچار انصراف داده بود بغ کرده و مغموم. هر چند می دانستیم که ما هم ناچار باید به سمت میرحسین برویم و از او برای عزل رئیس جمهور قبلی هم که شده حمایت کنیم.
اما بر خلاف انتظار روزها که می گذشت میرحسین بیشتر و بیشتر برای خودش در قلب ما جا باز می کرد به جای آنکه وسیله ای برای تدبیر ما باشد ...
چند وقت بعد از انتخابات ؛
اکنون به رای خودم افتخار می کنم ! از انتخاب درستم ! از اینکه میرحسین مردم را تنها نگذاشت به خودم و او افتخار می کنم ... از اینکه او از حق مردم نگذشت ... و به یاری خدا نخواهد گذشت ... همان طور که مردم نخواهند گذشت.
حال که خوب فکر می کنم می بینم حتی شاید خاتمی بسیار عزیز هم نمی توانست به اندازه ی میرحسین بر روی این حق مسلم پافشاری کند ....
آخرین حرفهای میرحسین را که شنیدم به رایم و میرحسین بیشتر از همیشه افتخار کردم.
هر چند در این روزگاری که به قول حکایت دیرین سعدی و واگویه نوین میرحسین سنگ ها را بسته اند و سگ ها را رها کرده اند , فرصت دفاع از خودمان با این سنگ های یخ بسته اندک است ... اما این چیزی از ارزشهای میرحسین برای تقدیر از وی کم نمی کند ... برای تقدیر از او که در مسیر درست تاریخ حرکت می کند.
ما به مرداد پر از پوچ عادت داریم !!!
+ سیاه قلم
به کسی که مهربانی را به سمت ما کوچاند ! و ثابت کرد که هنوز مهر از دلهای همه ی آدمیان رخت بر نبسته ...
روزی که این شعر را برایش گفتم فکر نمی کردم که به همین زودی در آغوش خدا آرام بگیرد !
و حال او که ستاره ی شب های من شده بود ، ستاره ایست در آسمان خدا. روحش همیشه شاد باد در آسمان خدا .
تو در آغوش خدایی !آری !
در همان لحظه که تو تنهایی
هیچ کس نیست ، اگر هست ،
درون تو نمی داندچیست ...
در دلت آشوب است ،
در سرت غوغایی است ...
در همان لحظه که آوای جهان در گوشت
- چون صدای دریا ،
وقتی از ساحل آن
خیره شدی ، به ته ناپیداش ! -
با شگفتی تمام
می خواند ؛
که بخوانم ! هستم ! من اینجام !
تو بخوانم هر چند ته و آخرم اما هستم
خیره تر باید شد
خیره تر باید دید
اندکی تنهاتر
دورتر باید شد
دورتر از همه ی مدعیانی
که دلت بشکستند
دور از آبی سراب
دور از آن رنگ فریب
بیشتر ... تنهاتر ... خیره تر ...
انتها را بنگر ...
تو در آغوش خدایی ، آرام !
+ فرهنگ اصطلاحات انتخابات
+ عقب گرد
به نام نامی ناظم هستی
نوشته ی زیر را در دوران آموزشی خدمت سربازی نوشته ام و به فرمانده ی گروهان ارائه دادم .
این نامه ی نسبتا طولانی به صورت یک جا و بدون استراحت در آسایشگاه پادگان حسنرود نوشته شده با این و جود نوشته ای است کاملا جدی و با تفکر و تعقل پیشین و نه از سر احساس صرف.
برای خواندن مطلب بر روی لینک زیر کلیک کنید!
...ادامه مطلب
+ کتاب
کتاب
از آخرین باری که کتاب قرآن را خواندم حداقل 6 ماهی می گذرد , البته آن هم کتاب ارجینال نبود بلکه ترجمه ای فارسی از کتاب بود که به صورت مستقل از متن اصلی توسط الهی قمشه ای نوشته شده بود , آن کتاب را هم فقط تا صفحه ی 251 خوانده بودم و موفق به تمام کردنش نشده بودم ...
از آخرین باری که اصل کتاب را خواندم مدت زمان بیشتری گذشته است !
امشب حس کردم که اگر شده یک مقدار کم , ولی باید بخوانمش ... قرآن را به شکلی که حافظ را باز می کنم باز کردم , البته شاید حافظ را به شکل استخاره ی قرآنی گرفتن باز می کنند (که این یکی به نظر درست تر می آید)
سوره ی فرقان بود , اسم این آیه از دوران کودکی تا هنوز برایم جالب است , هر چند چهار پنج سالی بیشتر نمی شود که معنی درست آن را می دانم , کاش به جای دانستن معنی آن , خود آن را می داشتم !
بسم الله الرحمن الرحیم ... و ما ارسلنا قبلک من المرسلین الّا انّهم لیاکلون الطّعام و یمشون فی الاسواق و جعلنا بعضکم لبعض فتبه اتصبرون و کان ربّک بصیرا (20)
دوست داشتم امام فخررازی !! و شاگردان فکری اش کمی در مورد این آیه و چند آیه ی دیگر توضیح بدهند , که البته کم نیستن چنین افرادی , در این دوره و زمانه ای که" فخر رازی رازدار دین شدی !"
تکمله !
چند وقت پیش بود که فیلم داوینچی کد(با بازی های ستاره ی تمام نشدنی هالیوود تام هنکس و فرانسوی دوست داشتتنی ژان رنو ) را دیدم و بعد از تماشای فیلم گفتم که چقدرکتاب قرآن و دین در جامعه ی ما مظلوم واقع شده اند !
احساس می کنم که طرفداران آن تز در مسیحیت (از جمله دن براون نویسنده ی کتاب داوینچی کد که کلی مستند تاریخی برای نوشتن کتابش جمع کرده است) دربه در دنبال همچین آیه ای در کتاب های مقدس خوشان باشند ...
* البته این ها همه گمان ها و قرائت ها ی من بود نه چیز بیشتر دیگری ! البته به کمتر منحرف بودن خودم نسبت به بعضی از این رازداران معتقدم !
+ دیالکتیک
+ ببین شاعر شدم آخر , مرا باور نمی آید !
واگویه ی لحظه های غمناک دل در صبحی که زمستان 84 نفس های آخرش را می کشید , وقتی که شعر زبان گویای دل گشت ...
...
...
ادامه مطلب
+ درسی کوچک از واقعه ی بزرگ عاشورا
به بهانه ی آغاز ماه محرم !
اگه 72 انسان وارد میدون عمل بشن و تا آخرین قطره ی خونشون پای حقیقت واستن , اون موقع " نات انلی " الگوی مبارزه برای حقیقت می شن , "بات السو" برای همیشه درتاریخ ماندنی می شن ... ولی اگه 70 میلیون و یک نفر ! آدم حراف بشینن و فقط و فقط حرف بزنن , "نات انلی" هیچ اتفاق خاصی نمی افته و هیچ چی هم بهتر نمی شه , "بات السو" خیلی زودتر از حد تصور همشون فراموش می شن !! هم خودشون و هم حرفاشون ...
+ جبران دل شکستن ای دوست دلنوازیست ... این معصیت به توبه جبران نمی پذیرد
تشنه ی حقیقت هیچ گاه از تشنگی هلاک نخواهد شد ...
در راه زندگی ...
با این همه تلاش و تمنا و تشنگی
با این که ناله می کشم از دل که آب ... آب ...
شاعر ش نمی دونم کیه !
+ صاحب مصیبت !
+ از جنس آسمان !
همه ی مادر طول زندگیمان , سخن هایی شنیده ایم که لحظه ای نمی توان در آسمانی بودن گوینده آن شک کرد ...
...ادامه مطلب
+ به خدای همه ی سوته دلان عالم
ققنوس خیس !
هیچ اندیشیده ای ...
که سوختن را فایدت چیست ؟
وقتی که از آن هیچ عایدت نیست !

